سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
بیعت‏بامردی‏ناشناس! - وسوسه عقل
 RSS  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسی بلاگ|مجموع بازدیدها: 81766 | میهمانان امروز: 21
لوگوی وبلاگ

مراجع و علما
پایگاه‏اطلاع‏رسانی‏امام‏خمینی [225]
آیةالله‏خامنه‏ای [216]
اطلاع‏رسانی‏و‏نشر‏آثار‏آیة‏الله‏خامنه‏ای [212]
آیة‏الله‏سیستانی [179]
آیة‏الله‏جوادی‏آملِی [202]
آیت الله وحید خراسانی [120]
مرکزپاسخ‏گویی‏به‏پرسش‏‏‏ها(حوزه‏‏‏علمیه) [253]
کتابخانه‏تخصصی‏تاریخ‏اسلام‏وایران [161]
رساله‏آیة‏الله‏بهجت [223]
آیةالله‏فاضل‏لنکرانی [126]
آیةالله‏مکارم‏شیرازی [286]
استاد‏هادوی‏تهرانی [175]
استاد‏حسین‏انصاریان [180]
آیةالله‏صافی‏گلپایگانی [163]
استاد‏محسن‏قرائتی [177]
[آرشیو(18)]
جستجو
لینک های دوستان
از اهالی کوهپایه
سوزن‏بان
بر بساط نکته دانان
شوقِ عشق
نورالهدی
شب نوشت
علوم قرآنی
حکومت اسلامی
شـورشیـرین
مجله قرآنی قرآنیان
پیامبر اعظم(صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلم)
باشگاه‏اندیشه
نشریه‏کتاب‏‏نقد
اشتراک
 
مطالب قبلی
چراوسوسه عقل؟!
ماوائمه
مردی‏ناشناس!
تنهاترین‏‏رهبـــــــر
علم‏بهتر‏است‏یا‏ثروت؟!
آنچه‏داریم‏زبیگانه ‏تمنا‏نکنیم [2]
ما‏آبروی‏فقر‏وقناعت‏نمی‏بریم
حقوق بشر،آزادی ولیبرال دمکراسی...
دی‌ماه [5]
مدت عمــر
مشکلی‏دور ازنظر
بنی‏آدم‏اعضای‏یک‏پیــــــکرند
نوروز‏جان‏ما‏کی‏فرامی‏رسد؟!
با‏آتـــــــــش‏بازی‏نکنید!!
کمی‏در‏فکر‏خود‏باشیم!
صداقت
تجسم‌اخلاص
ایام فاطمیه
رسدآدمی به جایی که...
حکیم‏ابوالقاسم‏فــــردوسی
آدم‏های‏کوچک‏باغم‏وشادی‏های...
شهر مقاومت
پدر‏مظلومیت
صفحه‏های‏روزه‏داری [3]
عثت،جشن‏تکلیف‏انسانیت
درد دل با ساربان
بنای‏دینداری‏ و حوادث تهدید کننده
یک‏بیماری‏قدیمی‏و‏خطرناک
و تو تکرار نمی‏شوی
تابستان 1387
بهار 1387
زمستان 1386
پاییز 1386 [3]
تابستان 1386 [2]
بهار 1386
زمستان 1385 [5]
تابستان 1385
بهار 1385 [5]
زمستان 1384 [4]

آن روز هنگامی که پیرزنی که شوهرش در جنگ به شهادت رسیده بود ، به سختی مشک آبی را به خانه می برد ، یک «مردناشناس» مشک او را تا خانه به دوش کشید. در راه آن زن تا توانست از حاکم مسلمین بد گفت ، غافل از این که این مرد همان حاکم است!


آن مرد در خانه پیرزن، مانند یک خدمتکار کمک کرد و با فرزندان آن شهید بازی کرد و به آنها می گفت شما علی را ببخشید. وقتی آتش تنور را می افروخت ، صورتش را روی آتش تنور گرفت ومی گفت : « بچش این عذاب کسی است که از حال بیوه زنان و یتیمان غافل شده باشد.» ولی زن آن مرد را نشناخته بود...


از کودکی هر گاه این داستان را شنیده یا خوانده ام ، در دلم به پیرزن نهیب زده ام که چرا او را نشناختی؟!؟!


آن «مرد ناشناس» سر بر دیوار خرابه ای نهاده و می گرید که:


                                    « آه از ره توشه کم ، آه از راه دراز.»     


و ما بی آن که بشناسیمش بارها از کنار او گذشته ایم و یا همین نزدیکی ها جای نشسته و تمرین می کنیم که شعری در وصف او بسراییم ، یا خطی بنویسیم و یا آوازی در مدح او بخوانیم وحتی گاهی دم می گیریم و از خود بی خود می شویم و.....


عجیب است این مرد ، پس از قرن ها هنوز «مرد ناشناس» است!


و عید غدیر موسم برادری و بیعت با این «مرد ناشناس» است!!!


 


 




نویسنده: علی مخدوم(چهارشنبه 28/10/84 :: ساعت 6:11 صبح)
لینک های مرتبط: