RSS  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسي بلاگ|مجموع بازديدها: 25544 | میهمانان امروز: 10
لوگوي وبلاگ

مراجع و علما
جستجو
لينک هاي دوستان
اشتراک

نام:

ايميل:

 
مطالب قبلي

                                           


 به راستي چقدر درد ديگران ما را آزرده است؟ و اصلاً تا چه حد نگران رنج کشيدن محرومين هستيم؟ البته دولت و حکومت وظيفه دارند محروميت را بکاهند و فقر را نابود کنند ؛ ولي من و تو هيچ وظيفه اي نداريم؟! نکند اين سخن وارداتــي و مبـتــذل را به کار مي بريم که : (( مشکل من نيست))  !!!


لطفاً به اين شعر توجه کنيد:


معلم چو آمد به ناگه کلاس                                                                                            


چو شهري فرو خفته خاموش شد


سخن هاي ناگفته در مغزها


به لب نارسيده فراموش شد


معلم زکار مداوم غضبناک وافسرده و خسته بود


جوان بود و در عنفوان شباب


جواني از او رخت بر بسته بود


سکوت کلاس غم انگيز را


صداي درشت معلم شکست:


بيا احمدک درس ديروز را


بخوان تا ببينم که سعدي چه گفت؟


          *****


ولي احمدک درس ناخوانده بود


 بجز آنچه ديروز آنجا شنفت


عرق چون شتابان سرشک يتيم


خطوط خجالت به رويش نگاشت


لباس پر از وصله و پينه اش


به روي تن لاغرش لرزه داشت


زبانش به لکنت بيفتاد و گفت :


ب ب ن ي آدم اعضاي يک پيکرند


 که در آفرينش زيک گوهرند


چو عضوي به درد آورد روزگار


دگر عضو ها را نماند قرار


تو کز ... واي ز يادش برفت


جهان پيش چشمش سيه پوش شد


نگاهي به سنگيني از روي شرم


بيفکند پايين و خاموش شد


معلم بگفتا به لحني گران :


مگر چيست فرق تو با ديگران


خدايا چه مي گويد آموزگار


نمي داند آيا که در اين ميان


بود فرق مابين دار و ندار


به آهنگ زار احمد بي نوا


چنين زير لب گفت با قلب چاک:


که آنها به دامان مادر خوشند


و من بي وجودش نهم سر به خاک


به آنها جز از روي مهر و خوشي


نگفته کسي تا کنون ، يک سخن


من از روي اجبار و از ترس مرگ


کشيدم از آن درس بگذشته دست


ببين دست هاي پر از پينه ام شاهد است


سخن هاي او را معلـم ، بـــــــــريد


هنوز او سخن هاي بسيار داشت


دلي از ستمکاري اغنياء ، نژند و ستم ديده و زار داشت


معلم بکوبيد پا بر زمين


به من چه که مادر زپا اوفتاد


به من چه که دستت پر از پينه است.


رود يک نفر پيش ناظم که او


 به همراه خود يک فلک آورد


دل احمد آزرده و ريش گشت


چو او اين سخن از مـعـلـم شنيــد


به ياد آمدش شعر سعدي:


تو کز محنت ديگران بي غمي


نشايـد که نامت نـهـنـد آدمــــي


 


خدا نکند وظيفه انساني خويش را از ياد ببريم و درد دردمندان آزارمان ندهد.


راستي هفته احسان و نيکوکاري را فراموش نکنيم.


            يا علي مدد




نويسنده: علي مخدوم(چهارشنبه 17/12/1384 :: ساعت 7:29 صبح)
لينک هاي مرتبط: