نام: | |
ايميل: | |
شبلي نعماني ، از کنار مدرسه اي مي گذشت ، هنگام ظهر بود کودکان به خوردن نهار مشغول بودند، دو کودک در ميان آنها بود يکي ثروتمند بود و غذايي خوب به همراه داشت ، ديگري تهي دست که فقط تکه ناني خشک و کمي آب غذايش بود.
کودک تهي دست ديدگانش به حلواي دوستش بود و اوکه نقطه ضعفش را مي دانست گفت : اگر از غذاي من مي خواهي بايد سگ من شوي و عوعو کني! کودک فقير پذيرفت و سگ او شد و کودک ثروتمند لقمه اي به طرف او پرتاب کرد.
اشک از ديدگان شبلي جاري شد و با خود گفت: چه مي شد اگر کودک ، قناعت طبع داشت و به نان خشک خود قناعت مي کرد و براي لقمه اي نان و حلوا تن به ذلت نمي داد و سگ دوستش نمي شد!
روزگار غريبي است آدم ها براي پاره اي نان ، سکه اي پول ، ذره اي نام وجايگاه و يا عاطفه و نگاه ديگران حاضرند هر کاري بکنند تا ترحم و توجهي به خود جلب کنند! خود را به انواع فريب مي آرايند و با هزار زبان (از سخنان بي بها گرفته تا پوشش و آرايش هاي گوناگون و ...) التماس مي کنند تا خريداري پيدا شود و قيمت از دست رفته را نيز ضايع کند!!!
و گدايان امروزي چه بسيارند چه متنوع !!...